تبليغاتX
سـپیـتـه ( sepiteh )

سـپیـتـه ( sepiteh )
!! جستجو می کنم ای عشق تو را ، در همین نزدیکی 
لینک دوستان

یه صدای مهربونی می­آد از سمت دوباره

یکی دلواپسیاشو می رسونه به ستاره

 

یه نفر پاک نگرونه، واسه بوسیدن مهتاب

یه نفر غزل می­خونه روی  تابوت یه مرداب

 

یه نفر بکارتش رو داده  دلشوره خریده

یکی هم مثل دل من، خیلی وقته که بریده

 

یه نفر داره می لرزه توی سرمای یه بُهتون

یکی پیچونده خودش رو تو لحاف خیس بارون

 

یکی هی سیلی میساوه روی گونه ی نحیفش

یکی  تکه آبروشو، جا داده گوشه ی کیفش


یکی قی کرده خودش رو  رو تن سرد خیابون

یکی لیلا شده داره می شـ... رو سر مجنون!

 

یکی لم داده به ابرا، به امیدی که بباره

تسبیح پاره شو داده، به هوای استخاره


یه نفر داره با اشکاش یه دوبیتی می نویسه

قافیه های دوبیتیش، باطومای یه پلیسه


یه نفر بغضشو ریخته توی آستیناش و داره

مث گیسوی خدا رو شونه ی زمین می باره


کمی اونطرف تر از من، یه مسافر، یه غریبه

خوابشو گذاشته رفته، حیرون طعم یه سیبه


وقت رفتنه دیگه!... ساکمو کو.. کجا گذاشتم؟

چرا دست و پام می لرزه، من که اینا رو نداشتم!!!


...

صدای زشت یه آژیر ، رژه می ره توی گوشام

دوتا باطوم و یه دس بند، کجا رفتن سوی چشمام؟!!!


[ دوشنبه 1390/10/19 ] [ 22:15 ] [ فرشید تربیت ]
به شهد خنده ی من چنگ می زند هر روز

نگاه تلخ کلاغی که کال می خواند

نشسته گوشه ی تقویم، مثل یک رمال

به گوش رهگذران از زوال می خواند

...

کپک زدیم در این انتظار تو خالی

میان فاجعه ها پرسه می زنیم، آری...

شبیه روح پلاسیده ای که پف کرده

نمی رسیم به آغاز صبح بیداری

...

چه التهاب پر از زجر و بی ملاحظه ای!

همین که زخم زمین را به ارث خواهی برد

چقدر حسرت جامانده در زمین داریم!

و حسرتی که برای بهشت خواهی خورد

...

نکوهشم نکن ای زخم ! از تو پنهان نیست!

که مدتی است به دیدار با تو خوشحالم!

همین که حال مرا درک می کنی، کافی است!

نگاه کن چه خوشم من! چه خوب می خندم!


وبلاگ دو پسرم  "آریان" و "اوستا"

http://avesta82.blogfa.com/

http://www.arian98.blogfa.com/ 


 

[ یکشنبه 1390/03/15 ] [ 22:24 ] [ فرشید تربیت ]
 

به سایه ام برسانید !.. فرصتم کم بود!

میان دغدغه هايم، خدا چه مبهم بود!

به کفش من بسپارید: خسته تر نشود!

به رد پام بگویید: بی اثر نشود!

به شهر من بنویسید! باز می گردم!

به کوچه های خیالی، به خواب ولگردم...

به حسرتی که نشسته است روی غربت من

به حس بودن دستت کنار عادت من

به بوسه های ترک خورده در شب آغوش

به استغاثه ی موهوم و زجر دوشادوش

به نشأگی، به شبی ، با بکارتی زخمی

به وعده های دروغین ، بشارتی زخمی...

چقدر لهجه ی این آیه ها عوض شده است!!

چقدر طعم لبان خدا  عوض شده است!!

چقدر واژه نشسته است روی حنجره ام!

چه اشک های نجیبی است پشت پنجره ام!

پر از تراخُم زجرم  در این بگیر و ببند!

پر از نوازش آهم  ، به زخم دل سوگند!

شبیه ناله ی خاموش و مرگ عقربه ام 

شبیه مزّه ی باروت و بوس یک شبه ام

عبور می کنم امشب من از غرور خودم

شكست مي خورم اين بار از شعور خودم 

شبیه حس رسیدن، شبیه پایانم !

به شام آخر یک انقلاب می مانم !!

 

************************

وبلاگ دو پسرم  "آریان" و "اوستا"

http://avesta82.blogfa.com/

http://www.arian98.blogfa.com/ 

 

[ جمعه 1389/10/10 ] [ 22:50 ] [ فرشید تربیت ]

 

هر چه تُف می کنیم، سربالاست

سقف ایمانمان ترک خورده است

مثل تسبیح، گیج و ولگردیم

روحِ لبخندهایمان مرده است

 

پدری مُرد!!! مصلحت این بود!

مادری بر بهشت  قی می کرد

دختری با نجابتی زخمی

کوچه ها را به اشک طی می کرد

 

دست هامان پر از گدایی شد

گریه در استغاثه مان مشکوک

کعبه مان هم که از غزل افتاد...

سجده کردیم بر شب "بانکوک"

 

صف کشیدیم هاله در  هاله

با امیدی که بختمان صاف است

مثل سیگار لب به لب گشتیم

فکر کردیم  مزه در هاف است

 

گریه کردیم پشت هر تقویم

بغض ها را به زخم بخشیدیم

خسته از خواب های پُف کرده

مانده در ابتدای تردیدیم

 

آسمانی شدیم و دانستیم

هر چه داریم، از زمین داریم

پشت این بام های بی فریاد

ما شبانه شعور می کاریم ...

 

"Top heads spitting"

Upwards are all spitting our

Dehiscent faith Roof

We wander and stray, like Hallelujah

There is no joy in our smile

 

A father died, this was his fate

a mother was a Vomiting  in heaven

A girl who was injured his decency

Crying out to cross Alleys

 

Our hands were full of begging.

Our requirements were suspected cry

When the Ka'ba was devoid of Sonnet

We prostrate to the night  Bangkok

 

Among the several rings of light standing in the queue

We hope that luck is smooth

Like cigarette between the lips

Our suppose we tasting in Haf exists

 

We've cried on the back of each calendar

We gave our tears into our wounds

Tired of inflated dreams

We've been skeptical in the beginning

 

We Celestial and knew

We have everything from the ground

On the roof without shouting

We're planting grass consciousness

 

سری هم بزنید به وبلاگ های دو پسرم " آریان " و " اوستا "

http://www.arian98.blogfa.com/

http://avesta82.blogfa.com/

[ چهارشنبه 1389/06/31 ] [ 22:14 ] [ فرشید تربیت ]
 

به جان سوره ها افتاده ام ، مشغول تحلیلم

کمی آن سوی سِدرُالمُنتهی، در حال تنزیلم

 

میان آیه ها می گردم و هُق می زنم خود را 

صدای زخم انسان می دهد آهنگ ترتیلم

 

تو را می نوشم و وارونه می رقصم خیابان را

چه پنهان از تو حالم خوب و "هِع" پاتیل پاتیلم 

 

میان تشت الغوث تو همچون کفر می رقصم

کریمان نگاه تو نمی گیرند تحویلم

 

قرارمان کنار جُلجُتا ، بعد از نماز صبح

تو با یک شاخه ی زیتون و من با دسته ی بیلم

 

دلم را می نویسم پشت جلد خستگی هایم

که تا یک جبرئیل و وحی دیگر  پاک تعطیلم

...

 

"Dance blasphemy"

Among sura am doing analysis

Beyond the seventh heaven now I'm landing

Way to go between verse and my health is marred

Songs my voice is like the human wound

Way to go in the street drunk when you drink

I do not hide from you, I'm good I'm very drunk

Among beg of you, like pagan dance

Those who are interested you are avoiding me

Our meeting place next to where Jesus was crucified, after the morning prayer

You with an olive branch and I shovel handle

I write your heart behind my tired Cover

Until the angel of revelation and a revelation the other, I am closed

 

این هم وبلاگ دو پسرم " آریان "و " اوستا "

http://www.arian98.blogfa.com

http://avesta82.blogfa.com/

[ پنجشنبه 1389/06/04 ] [ 18:42 ] [ فرشید تربیت ]
در آغوش موج ها  لم داده ام

 و برای خورشید

که دارد از دستم می رود

دست تکان می دهم!

این مسافر تا فردا ...

که بیاید!

چه رفتن غم انگیزی دارد این مسافر!

چه فانوس ها خوشحالند از رفتن خورشید!

چه دکل ها کل می زنند !!

و چه کیفی می کنند ستارگان!!!

خدا کند آسمان ابری شود تا ابد!

ای کاش تا ابد ابر ها بمانند

تا غرور فانوسکان شکسته شود

و دکل های کم نور  از خجالت آب شوند در دریا!

تا آب شوند از خجالت

این فانوسکان آویزان!

فردا که شد به خورشید خواهم گفت:

قصه ی فانوسکان آویزان کم نور را

که پشت سرت چه حرف ها می زنند تا بیایی!

 

 

[ شنبه 1389/01/21 ] [ 18:33 ] [ فرشید تربیت ]
اعتراف کن زمین!

اعتراف

اعتراف کن که آغوش تو برای بلعیدن من کوچک است

آوازهای خاکی ات را بردار و برو!

گلدان دیگری برای شکفتن من باید

تو جامانده ی !

بسیار هم جامانده ای!

دلم برای تو می سوزد

...

و هم برای خودم

اعتراف می کنم

اعتراف

آغوش من برای بلعیدن تو کوچک است

آواز های خاکی ام را بر می دارم و می روم

به آهنگی که نت هایش سکوت کرده اند

من جا مانده ام

بسیار هم جا مانده ام

ای زمین!

بیا اعتراف کنیم

اعتراف

ما جا مانده ایم

و آغوشهامان برای بلعیدن هم کوچکند!

ما اعتراف می کنیم

 

[ دوشنبه 1388/12/03 ] [ 22:1 ] [ فرشید تربیت ]
یک نفر جار کشید

آی ..... خورشید آمد!!!

باز کردم در را

دیدم از دور کسی

دفتر باغچه را

هی ورق می انداخت

زیر هر صفحه ی آن با انگشت

می نوشت:

دانه

دانه

گل سرخ

 

[ دوشنبه 1388/11/26 ] [ 21:40 ] [ فرشید تربیت ]
 

پشت سرت در را نبند!

کفش هایت را جفت کن!

برای برگشتن

این خانه از قدیم نفرین شده  است

این کوچه بیشمار داغ ستاره به سینه دارد

و بر پشت بامش خورشیدی که بینهایت بار در دورغ خود

لگد مال نفرین رهگذران بوده است.

به این خانه دل نبند

این خانه از کلنگ زمان آب می خورد

وجدان خسته اش نم کشیده است

و دیوار حوصله اش ترک برداشته

و همسایگان  از کنار آن که می گذرند

هفت بار نفرین می فرستند به روح مقدس شیطان

که در آن بزم رستگاری بر پا کرده است

این خانه هیچ دری رو به بهشت ندارد

سقفش سال هاست کاذب است

این خانه میراث دار  نقشه ی چنگیز است

این خانه سامان ندارد

این خانه امان ندارد

این خانه نان ندارد

این خانه آن ندارد

این خانه خانه نیست

این خانه ویرانه است

ویرانه

ویرانه

ویرانه

 

[ سه شنبه 1388/11/20 ] [ 23:38 ] [ فرشید تربیت ]
 

پنجم دي ماه هفتاد سال پيش در خانواده اي كاشاني پسري بدنيا آمد كه با زبان اساطير داستان هاي زيادي را براي ما حكايت كرد. مردی كه مي داند نبض نمايش اصيل ايراني در كجا مي زند. مردي كه براي ما از داستان هاي قديمي را با زباني امروزي حكايت كرد. بهرام بيضايي نمايش نامه نويس ، فيلم نامه نويس، محقق، كارگردان سينما و تئاتر در سال 1317 در تهران به دنيا آمد. پدرش كارمند اداره ثبت اسناد بود،ولي پيش از هر شغلي شاعر بود و او در خانواده اي شاعر پرور بزرگ شد . شاهنامه فردوسی نخستين كتابي بود كه بهرام بيضايي با آن آشنا شد. يك شاهنامه چاپ هند كه نقاشي داشت.    بي دليل نيست كه به اين كتاب علاقه زيادي دارد .


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1388/11/18 ] [ 23:3 ] [ فرشید تربیت ]
شعری به لهجه ی زیبای گناوه ای - زادگاهم- که دوستش دارم و می دانم  روزی خاکش آغوش می گشاید در به آغوش کشیدنم!!!

 تقدیم به تمام گناوه ای های عزیز

 

پاپِسَک ایکُنه دل کنج کُلیدون خیالش

تا بینم خاگِشه کی اینه تو کهدون جمالش

خاگله پِک مُرو کُر کردمه  سی جیجه که شاید

کُرُک آوو دل مَهسُم تو  هوای پاک وصالش

خیرِ خَش شانس دلُم مِی که خروس کار خوشه کرده

یه دهاریه که تَپ کرده و زِر واریه حالش

جِی خِشی سیش دِس و پا کِردِمه سی اِمرو صِوایَل

یک و یک خاگِلِ جا دادمه زیر پرو بالش

بیس و یک روز دِه ای دل بِتِره تاب بیاره

پُر جیک جیک ایبو کُلّه وِ حیرون تا  به شمالش

آیت الکرسی مَشتی بخونم  هُف بکُنم ریش

زاغدینشتی بکُنم دید بونه ی ترس زوالش

پِک روزَل رَهتِن و مُنده یه صُوای تا که چه آبو

پُرس حافظ کِ دلُم  دَهسِ قضا مِی خِشِه فالش

خاگَل اِشکَهسِن و جیجه پِسِ جیجه جیک و جیکشون

ایی دِه از لطف خدایه  مو به قربون جلالش

پِس و پیش ایکُنه پاشَ تو سرا سی موری گَنده

کرم لیتَک زِرِ خَهک و جیجه اَل  پِک سر چالِش

پِر حِرومه ی جیجه اَل رِحت و ایسو هی جون ایگیرن

تا دِه سامونی بگیره خوش و هم اَهت و عیالش

باقیشِ بِیل که تا مِن دل صاب مُرده بپیسه

تا نِگُم بَهضه که خاموش بمونه قیل و قالش

اُما نه  زهلِم ایرِه واوو تو دل قِد یه دِرامی

بیل تا پِکشه بگُم  پِکشه ایگُم ،ها بی خیالش

اُوله مُرغون دوسه تاشِ زد و چارتاشِ گُلی خَه

مرغ گردن لیتو هم تیر قضا خَه تو گُلالِش

باد تُندو که اومه تابوکی پَل خَه ری سه چارتاش

ناخون پُی فِتو هم گیر که تو بُت یه تیه کالِش

ایسو تَپ کِرده تو کُلّه خوش تِینا دل خینُم

یاد او روزِل خووُو که چِقَه خَش بیده حالش

قیلونش چاق بی دلُم  قُر قُر مَهسی تو کُمِش بی

تنباکوش سُحت و ایسو مُدّتیه خَهکه زغالش

سرِ نکبت روزگارم وِم اِسَه هر چی خِشی بی

چه ایاوو دِه بِگی غیر بگی خِشّ حلالش

[ یکشنبه 1388/11/18 ] [ 19:49 ] [ فرشید تربیت ]
 

دیگه هیچ وقت نمی خوام با تو یکی به دوم بشه

خوشیام لای یه مشت بگو مگو ها گم بشه

این روزا کم میارم حالم حسابی تو همه

عصبانی و خرابم طاقتم خیلی کمه

دیگه خسته ام شده از قهر یه روز در میونی

نه داداش اینجوریا نمی شه عاشق بمونی

یه بلاتکلیف خسته که دلش قاطی شده

رنگ و روش رفته و انگاری که اسقاطی شده

لج و لج بازی داره جونمو آتیش میزنه

همی جور به حرمت سکوت من نیش می زنه

یه هراسی توی دست و پامه عینهو خوره

داره از فرق سرم تا نوک پامو می خوره

یه هراسی که داره پاک بی دماغم می کنه

رک و پوس کنده بگم  هی داره داغم می کنه

این روزا اگه دیدی حالم خوبه شانسکیه

راسیاتش نمی شه این جا بگی کی به کیه

نمی دونم کی می خواد بیاد طلسمو بشکونه

جل پلاس دیو غصه رو بیاد بسوزونه

یه چیزی روشنه راستش که دارم کم میارم

دیگه حتی حال خوندن نمازم ندارم

دو رکت که می خونم گریه امونم نمی ده

خدا دلخوره ازم راهو نشونم نمی ده

نمی دونم تقاص کدوم گناهو پس می دم

نمی دونم توی زندگی به کی نفس می دم

توی سرگردونیا باید کدوم راهو برم؟

نکنه از توی چاله دربیام چاهو برم؟

نمی خوام که بدتر از اینا بشه حال و هوام

نمی خوام گریه بشه مهمون هر روز چشام

نمی خوام بیشتر از این غصه زمینگیرم کنه

نمی خوام که حسرت یه روز خوب پیرم کنه

می خوام از فردا تموم خوبیا رو بخرم

می خوام از فردا شقایق باشه پاک دور و برم

می خوام اینجا بشینم تا که خدا رو بچینم

مث اون سیبی که افتاده خدا رو ببینم

یه کلوم بگم اگه لایق مهربونیشم

عشقمو نگه داره اون رو ندزده از پیشم

دیگه حرفی ندارم فقط می خوام دعام کنی

یه روزی اگه دلت هوامو کرد صدام کنی

 

[ شنبه 1388/11/17 ] [ 23:52 ] [ فرشید تربیت ]
 

تیغ هایتان را به خون ما بشویید!!!

که چشمه ها  همه خشکیده اند

و رودها آواز مرگ می خوانند بر مختک زمین

تیغ هایتان را بر گلوی ما بسایید!!

که بزغاله ها را همه گرگ برده است

از پشت پرچینی که چوپان را در آن حبس کرده اند...

تیغ هایتان را غلاف نکنید!!!

این تازه اول سبز شدن ماست.

 

[ شنبه 1388/11/17 ] [ 23:10 ] [ فرشید تربیت ]
در بیکران ناله ی یک بغض نیمه جان

درابتدای حس غریب نوازشم

من کوچه های شهر تو را خوب گشته ام

نزدیک انفجارم و لبریز خواهشم

در کنج لحظه های پریشان بودنم

مردی نشسته است و هی ضجه می زند

مثل دلم که ناله ی خاموش یاد هاست

از خاطرات کهنه ی خود دل نمی کند

کی می رسی به داد دلم ای همیشه سبز

بر سنگفرش خیس خیابان نشسته ام

بر سایه ام ستاره و خورشید می چکد

این عهد ساده ای است که با عشق بسته ام

صد سینه التماس و هزاران نفس دعا

باان یکاد چشم  تو در گیر می شوم

من زخم های کهنه ی دل را شمرده ام

در انتظار دیدن تو پیر می شوم

نامت سپید و کنیه ی پاکت طلوع سبز

افتاده باد سقف زمان بی حضور تو

اسفند های سینه ی ما دود می شوند

در انقلاب سبز تو و در عبور تو

 

[ پنجشنبه 1388/11/15 ] [ 19:57 ] [ فرشید تربیت ]
به خاطر آنکه از او ناراحت نشده باشد، دوبار پشت سر هم چشمانش که آرام بر روي هم نهاده بود و دو قطره از مرواريد دلش بر آن چکيده بود را بوسيد. تخت پادشاهي گرما را موريانه ي زمستان در هم ريخته بود و سرما با کوله بارسفيدش خداوندگار طبيعت شده بود. مي خواست نگاه کند، امّا غرورش به او اجازه نمی داد. تازه فهميده بود که بدري زرنگ تر از آن است که نداند دارد اشکهايش را از او پنهان مي کند. بالاخره تکليف خودش را با بغضش روشن کرده بود. نفس­هاي بدري درست و حسابي تنظيم نبود. زيب پالتواش را بالاترکشيد و با دلهره­اي که شبيه يک کابوس تمام وجودش را احاطه کرده بود، خود را آماده مي­کرد تا کلمه­اي بيابد، شايد بتواند در سکوتي که حاکم بود، از ليلا دلجويي کند. ليلا که هنوز پُتک اعصابش نخوابيده بود و زانوهاي خود را در آغوشش حسابي فشار مي­داد. از کُنج چشمانش، موج خشمي به طرف او روانه کرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1388/11/15 ] [ 19:27 ] [ فرشید تربیت ]
 

من در این تابش دلچسب غروب

و در این ناله ی خاموش سکوت

قصد دارم دل خود را بفروشم

قیمتش زیر تمام بازار

دوسه بار ارزانتر

                     از خشکی برگی درباد

می نشینم سر پاساژ  دعا

می زنم داد

می کشم آه

               آی حراج ... حراج

من دلی دارم

که از آن دلگیرم

می فروشم ارزان

               آی حراج... حراج

یک نفر نیست دلم را بخرد؟

...

باز هم شب  شد و من ماندم و دل

می روم تا فردا

باز تکرار شوم در بازار

...

راستی فردا

آخر تقویم است!

و زمان هم تعطیل

من دراین بی فردا

چه کنم با این دل؟

 

[ چهارشنبه 1388/11/14 ] [ 21:17 ] [ فرشید تربیت ]
 

ای دل بیا دوباره کمی اعتراف کن

از لحظه های مانده در آغوش انتظار

از اتفاق ثانیه ها

از هفت و نیم عشق

تکرار کن دوباره  هجوم ترانه را

من با هجوم ثانیه ها زاده می شوم

تکرار کن دوباره

معجزه ی هفت و نیم را

از لحظه ای که بی مضایقه خورشید

در قاب صبحدم

تکرار می شود

ای دل برای سخن سینه صاف کن

این آخرین اعتراف تو با روزگار توست!

این جا فقط ستاره به داد تو می رسد

غمگین نباش ای دل آشفته روزگار!

من هم کنار لحظه های تو تکرار می شوم

در یک پسین تنگ

در کوچه ای  که عقد ثریا

با چلچراغ عاطفه اش شعر می سرود

ای دل!

ای بی نوا نشسته به دامان انتظار!

دلواپس کدام فاصله ی مه گرفته ای؟

دیوار مهربانی تو راست می رود...

معمار

خشت اول خود را نهاد و رفت...

ای دل!

دیوار تو

تا به ثریا

راست می رود....

 

[ چهارشنبه 1388/11/14 ] [ 14:11 ] [ فرشید تربیت ]
 

سکوت می کنم این بار

تا مسیر  رفتنم برای هیچ کس معلوم نگردد.

تا ندانند کرکسان

که لاشه ی این زخمی به انتها رسیده

در کجای این برهوت بی رحم

خواهد افتاد

سکوت می کنم  فریادم را

سکوت

به رد پایم بگویید:

مسیر رفتنم را برگردد!

بگویید:

برای رفتنی دوباره در کوچه های سبز تنفس

بی شمار پای رفتن مانده است

به رد پایم بگویید:

برگردد

 که من باز می گردم برای رفتنی دوباره

به رد پایم بگویید:

رد پایش را پاک کند

تا ندانند کرکسان

که لاشه ی سایه ها در کدام برهوت  بی ستاره

جا می مانند.

به رد پایم بگویید

سکوتش را نشکند.

 

[ سه شنبه 1388/11/13 ] [ 22:17 ] [ فرشید تربیت ]
 

قایق

کنار ساحل غم  زار و خسته

میان غربت دریا نشسته

دوبیتی های چشمم بی شمارند

دلم چون قایقی در هم شکسته

 

دزد

 

شکوه خلوتم اشک دزدید

کلید طاقتم را اشک دزدید

به غربت داشتم خو می گرفتم

تمام غربتم را اشک دزدید

 

[ سه شنبه 1388/11/13 ] [ 21:50 ] [ فرشید تربیت ]
در ازدحام بودن و نبون

در اشاره گنگ سلامتی

در پیچاپیچ ناله های یک کیف پول

که تمام هستی اش را به پای وجدانش ریخته است

ایستاده ام

این تازه اول خوشه چینی است...

خوشه ی اول را که بچینی

وجدان کیف پولی ات از بابت هزار قرض بی قوله راحت می شود

به خوشه ی دوم که  می رسی

قرض های با قوله ی کیف پولی ات به تو لبخند می زنند

و تو آرام سر جایت می نشینی  و دم نمی زنی

انگار که زاییدن برای نسل تو واجب نبوده است

بازی که به خوشه ی سوم انگور می رسد

آرزوهای بر باد رفته ی کیف پولی ات

در آغوش طوفان توهم دست و پا می زنند

و تو تازه می دانی که چه بخت بلندی نصیبت شده است

خوشه هایت را می شماری

و با لبخند انگورها را می نوشی

کیف پولی ات را سه بار سکته  می زند

 و تو باز انگور می نوشی!

می نوشی

می نوشی

می نوشی...

راستی خوشه ی چندم بودم من؟

 

[ دوشنبه 1388/11/12 ] [ 23:22 ] [ فرشید تربیت ]
پشیمانم

پشیمانم از این همه تکرار بی تو

خسته ام از این همه بازدم بی دم

دوباره ترین من باش!

ای هزار باره ی دیگران!

بی قلم ایستاده ام بر سطرهای مه گرفته ی تقدیر

بی دغدغه ی یاد تو

در هجومی که به سراشیب آه می رسد

یک بار  هم اگه شده از آن هزاربار بودنت

در خلوت  پنهان من سبز شو

من در چکه چکه های سکوت

به فردای تو نمی رسم

اگر

اگر

ای وای از این لکنت ذهن!

اگر

اگر

در  امروز من

من

من

 پیاده نشوی!

 

[ دوشنبه 1388/11/12 ] [ 22:57 ] [ فرشید تربیت ]

          ایرانیان جزء  دسته ی  شرقی نژادی هستند که به آن ها « هندواروپایی» گویند. این نژاد از آن رو هندو اروپایی نامیده اند که امروز از اسپانیا و پرتغال در اروپا تا ایران و افغانستان و پاکستان و هند در آسیا گسترده شده است.

هندواروپاییان خود به دسته های شرقی و غربی  تقسیم می شوند:


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1388/11/11 ] [ 20:2 ] [ فرشید تربیت ]

تخم طلای مرغ شما هم ربود دزد؟           

این جالب است! نان مرا هم ربود دزد!

شاید گرسنه بوده که نان مرا ربود؟             

تخم طلای مرغ شما را چرا ربود؟

تخم طلای مرغ شما خوردنی نبود           

 مقصود وی ز بردن تخم طلا چه بود؟

نان برد و تخم مرغ، نمک را چرانبرد؟       

 بی چاره دزد! بی نمک آن را چگونه خورد؟

 

[ یکشنبه 1388/11/11 ] [ 19:58 ] [ فرشید تربیت ]
من امشب لبریز لبریزم

سرشار از تهی

و در ساحلی دم کرده به کُنده ی تنهایی خود لم داده ام

و دلم را می پایم

مبادا که دریایی شود

من می ترسم کسی از آن سوی برسد و تمام مرا  در خویش گم کند

و آرزوی فردا را در دلم مچاله

از دور دست های مه گرفته ی دریا

کسی خواهد آمد که مثل هیچ کس نیست

و من هر روز فکر می کنم که منتظرم

و شگفتا که منتظر هیچ کس نیستم!!

و من در ساحلی یخ کرده به کُنده ی تنهایی خود لم داده ام

و دلم را می پایم

و ناگهان می بینم

که دلم رفته است و من جا مانده ام.

 

[ یکشنبه 1388/11/11 ] [ 15:22 ] [ فرشید تربیت ]
از این حوالی شبی غریبانه دل بریدیم  من و دل من

و نعش خود را چه ساده بر دوش می کشیدیم من و دل من

و باغ فریاد می کشید :  آی .. شکوفه ! شبنم! شکوفه! شبنم!

بغل بغل گل جوانه می زد گلی نچیدیم منو دل من

از آسمان بال می رسید و از ابرها شوق چکه می کرد

شکسته بودیم و خسته از خود نمی پریدیم من و دل من

میان مرداب خستگی ها دلی پر از آرزوی دریا

به دور این بیشه های تردید می خزیدیم من و دل من

هزار فرسنگ تا شقایق سوار بر اشک می دویدیم

غریب و تنها فقط به بن بست می رسیدیم من و دل من

 

 

[ جمعه 1388/11/09 ] [ 18:47 ] [ فرشید تربیت ]

]چه خبر از باران؟

چه خبر از سبزه؟

 حال دریا خوب است؟

خبرم کن از باد!

 خبرم کن از رود!...

 مدتی هست که دلتنگ توام!....

[ پنجشنبه 1388/11/08 ] [ 19:47 ] [ فرشید تربیت ]

کار خدا نبود

که نگاهم نکرد و رفت

اینک تمام نفس های رفته را

آورده ام که به افسوس پس دهم

آه ای غرور رفته ی من

افسوس می خورم که چرا زنده ام هنوز

در این سکوت سراشیب رو به درد

دیگر نه خارش کف دستی

نه التهاب غریبی

نه هیچ

هیچ

هیچ

تنها و بی دریغ

وا مانده پشت مشتی از این واژه های سرد

در انتظار آنچه که از دست داده ام

تکرار

تکرار

تکرار

...

تکرار می شوم

[ پنجشنبه 1388/11/08 ] [ 15:16 ] [ فرشید تربیت ]

تعبیر چیست؟

 من خواب دیده ام

خوابی که هر چه فاصله را ...

مردود می کند

من خواب دیده ام کسی را

که آرام و بی صدا

هر شب کنار بستر من راه می رود

و خواب مرا خیس می کند

یک چیز روشن است!

و آن

این که یک نفر

در چشم های من

مادام گریه می کند...!

[ پنجشنبه 1388/11/08 ] [ 15:11 ] [ فرشید تربیت ]

در سکوت کوچه پا آهسته بر میداری  ای همسایه ی من!

بد نباشد! رنجشی از ما تو بر دل داری ای همسایه ی من؟

بیقراری می کند مردی میان منتهای دنج کوچه

تو خبر داری، نداری، گریه اش را آری ای همسایه ی من؟

در عطش پوسید بی تو هر چه دل در کوچه ی ما پرسه می زد

ای زلال ای مثل باران اندکی می باری ای همسایه ی من؟

سنگفرش کوچه را هم هر چه گفتی ... ها... بگو ما می گذاریم

عشق ، آیینه،گل و اشک و دل بیماری ای همسایه ی من!

تا  تو برگردی درون کوچه می مانم ولی این انتظار آخرم نیست

آمدی ای گل، دلم را زیر پا مگذاری ای همسایه ی من!

....

آمدی ! دیدی ! و رفتی !باز هم من ماندم و یک کوچه غربت

باشد ایرادی ندارد خوب من! مختاری ای همسایه ی من!

می روم من هم پس از یک انتظار خشک و خالی بی تو اما

با همان حال قدیمی باز کاری؟ باری ؟ ای همسایه ی من!

[ پنجشنبه 1388/11/08 ] [ 15:8 ] [ فرشید تربیت ]

وقتی که میان من و تو فاصله رویید!

دیدیم که ماییم و لب چشمه ی تردید

نفرین شده ی حادثه هاییم در این شهر

گفتند که در سایه ی تیغ اید ! نترسید!

صد کوچه دویدیم به دنبال رهایی

صد پای رسیدن که در این هروله خشکید

از ظلمت و تاریکی شب خسته ترینیم

ای آینه داران نکند دیر بجنبید

گفتند که خورشید! ولی سهم شما نیست

ای پنجره ها ! پنجره ها ! آی کجایید؟!

[ چهارشنبه 1388/11/07 ] [ 22:44 ] [ فرشید تربیت ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"فرشید تربیت" زایچه 15 شهریور سال 1353 شهرستان گناوه، فوق لیسانس ادبیات نمایشی، معلم، نمایشنامه و فیلمنامه نویس، ساکن شاهین شهر اصفهان که دلتنگی هایش گاهی شعرند و ترانه و گاهی ... و آن گاه که حسابی دلش می گیرد، از پشت این دریچه، سکوت مانده در خاموشی اش را فریاد می زند و این را هم خوب می داند که چشم های شنوای شما انعکاس دهنده ی این فریاد هاست... راستی!... سپیته به لهجه ی گناوه ای من، همان "جستجو" ست
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت